سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

4 شهریور 97

نظر

سردرگمی، خشم،عشق،برگشتن و خیالپردازی . جدیدا به این مجموعه براش حسرت رو هم اضافه کرده بودن و دیگه هیچی کم نداشت که کامل فلج بشه از نظر احساسی. هی هربار گوشی رو برداشتن و متن نوشتن و بعد پاک کردن.بی حوصلگی های توی کار و این حس عجیب که یه چیزی دلش میخواد اما نمی دونه چی....بازیچه کردن بقیه و مسخره کردن خودش. هی حسرت میخورد که اگر فلان نمی شد و فلان نمی گفت شاید روال بهتر بود.

هی گم میشد توی کاشکی کاشکی گفتن و هی فرار میکرد از الان . مدام چنگ مینداخت به خاطرات حتی چند باری هم سهیم کرد هر کسی رو که دم دستش بود. اینا....این حسا از کجا میاد.؟ سی سالگی خره؟ یا دنیا رسمش اینه،وقتی که میگذره فک میکنی عالی بوده. 

خلاصه که دست از سرش بر نمی داشت این دو دلی. اینکه فکر کنی عشق درمان دردته غلطه. منطق اینو میدونس و دل بهانه می گرفت.نه....راه نداره....تنها راه اینه. که درد رو با درد درمان کنی یا با سفر‌.

 

سفر.....



9 تیر 97

نظر

داشتم کتاب ورمیداشتم بزارم روی صندوق بغل تخت، چراغ خاموش کنم که چشمم به هجوم دوباره مرگ خورد، به مرگ قسطی، و اون آدمای دوره فیس بوک که باهاشون کتاب رد و بدل میکردم. یادم افتاد که کتاب تو مشغول مردنت بودی رو گم نکردم، واگذار کردم. یاد دوره دانشجویی افتادم. راستی چرا همه دوره دانشجوئی از خاطره هام پاک شده،؟ چرا یادم نیس چیا شد؟ چرا پروژه ها یادم نیس؟

یاد آدمایی افتادم که به زور تنهایی باهاشون در ارتباط بودم. یاد پسرایی افتادم که حالم ازشون بهم میخورد . اونایی که فقط دوس داشتن زمین بزنن آدمو.  یاد کسایی افتادم که فک میکردم دوسشون دارم، بعد فهمیدم ازشون متنفرم. 

کتابه مسخرس، اصلا انگار پائولو کوئیلو نوشته. یا دارم تلاش میکنم بگم مسخرس چون از عشق و احساس میگه. این نقطه مقابل کرختی و سردیه.  منطق نازنین منو میبره زیر سوال.

چرا همه اون آدمایی که اومدن سمتم نموندن؟ با کدومشون همسفر می مونم؟ کجای راه داستان ادامه دار میشه؟ 

این دلتنگی ابدی و اصرار به اینکه بی احساسات راحتتره آدم. 

درست توی تخت خوابم دم پنجره 16 سالگی، مقلمه ترس ها و استرس و هورمون و کلی اتفاق مضاعف که فقط من داشتمش.  روی لکه هام. روی چربی هام. روی کتابای ریاضی و فیزیک و بین همه این تنهایی ها. دلم یه شب خواست که دیگه هیچی و حس نکنم.  هیشکی هم نباشه. اینه داستان کتابه. عین کتابای پائلو. فقط انگار الان وسطاشه.  آخرش نیس.



2 تیر 97

نظر

هیچ وقت به جمجمه تون فک کردین؟ به خون و اعضای داخلیتون. به استخون ستون فقرات فکر کردین؟ یا مایع لزجت توی کره چشم. 

هیچ وقت فکر کردین که چقدر میتونه بافت مغز پیچیده و تاریک و خون آلود باشه؟ 

گاهی به این چیزا فکر میکنم. مثلا وقتایی که دارم سایه چشم یا ریمل میزنم. یا وقتی که توی حموم خودمو میشورم. به روی تنم و توش فکر میکنم. خودمو پوست کنده تصور میکنم به داخل بافت چربی های شکمم فکر میکنم. سعی میکنم بفهمم چجوری اینقدر توی تنم اعضا هست که به هم فشرده هستن و چجوری اینقدر همه چی مفید و منظم سر جاشه و جا برای هیچ چیز اضافه ای نیس.

گاهی هم به مردنم فکر میکنم. نه به بخش مربوط روحش و این داستانا. به بخش بدنش. به بخش خونش. به بخشی که قراره تجزیه بشه و جزو خاک بشه. به موها و استخونای تنم بعد مردن خیلی بیشتر از هر چیزی فکر میکنم. نگاه میکنم ببینم که قراره چه شکلی بشم وقتی هیچ چربی و گوشتی ندارم. شکل اون استخونای عجیب غریب توی آزمایشگاه.

این فکرا وقتی داری درباره یکی دیگه تصورشون میکنی خیلی مجازی و راحتن ولی وقتی درباره خودت باشن یه حسیه! اینکه تو هم حدقه چشم داری یه حس غریبیه. تصور درونت بدون لایه ها. تصور عریان ترین بخش های بیولوژیکی بدن میتونه آدمو دیوونه کنه. 

 



28 خرداد 97

نظر

معمولا روند شروع روز کاری من اینه:

با 10 دقیقه تاخیر همیشگی میرسم، می دوام دم در، پارکینگ رو چک میکنم ببینم ماشین رییس هست یا نه، آسانسور طبقه 3 می پرم بیرون، سریع انگشت میزنم و ناگهان رستگاری در 8:45 و همه چیز یه هو آروم و صبحگاهی میشه. سکوت خوب دفتر اول صبح، کیف کنار زدن پرده ها و چایی که خودم بریزم و توش حتما آب سرد بریزم که زودتر سرد بشه. بعد کامپیوتر بازی شروع میشه و فایل و طرح و چک کردن و کشیدن و رندر کردن و... . تنها چیزی که توی کل روز بیشتر از گوشیم بش خیره میشم صفحه مانیتورمه.  واسه همین واسش قوانین دارم و دکور دورش رو مدام دارم عوض میکنم. دورش اوریگامی های جدید جدید میذارم. یه جوکر هم هست که همیشه توی کتش پر نارنجکه و بهم خیره نیگا میکنه که چه وقتی مناسب تره که بترکه! 

گاهی توی روز کاری به خودم میام و از خودم می پرسم واقعا این بود شغلی که دوس داشتم؟ دوس داشتم این کاره بشم؟ بچه که بودیم هیچ کامپیوتری نبود. پیشرفته ترین چیزا دور و برامون تلفن و تلویزیون بود و در نهایت ماشین لباس شویی. جایی برای ایستادن کامپیوترها جز توی بانک نبود. همون وقتایی که مانیتورای کمر کلفت دو سوم عرض میز رو میگرفتن و هر بار میرفتی پول آب و برق رو بدی سیستم قطع بود.

اون وقتا من میخواستم چه کاره بشم؟

خوب یادمه، زمین شناس. ماجرا از خاک باغچه شروع شده بود. خونه ویلایی و زمینی که بابا واسه قوی شدنش چند تا وانت خاک توش ریخت و ماسه، و اونجا بود که من شروع کردم عین موش کور کندن و بررسی زمین با برس ها و مسواکای کهنه و چه حالی میداد که فکر میکردم میخوام زمین شناس بشم چون کلکسیون سنگای من خیلییی زیاده. 

یه کاری که شورش فقط یه تابستون توی سرم بود و بعدش ته قلبم میدونستم میخوام فقط مدرسه تموم بشه.پس دقیقا کجا بود که من تبدیل به یه اپراتور پشت میز نشین شدم؟ کجا کامپیوتر اومد؟ چطور کل روز کار میکنم ولی هنوز کار هست؟ وقتی بچه بودم تصورش رو هم نمیکردم که چنین دستگاهی خلق بشه پس حالا چی شده که شغلم وابسته به میران مهارتم توی کار کردن با همین دم و دستگاه و تشکیلات! دوره دانشجوییم اینجوری شد یا قبلش؟ یا بعدش؟ چطور خودمو هر روز پیدا میکنم که بعد از بالا زدن پرده ها اولین کارم زدن دکمه پاوره....8 واحد طراحی دستی دوره دانشجویی کجا رفت؟ یا اون زمین شناس سیا سوخته وسط ذل آفتاب مرداد که یه تیکه سنگ پارو با سنگ گدازه آتشفشانی دماوند اشتباه گرفته بود و بهش توی مجموعه افتخار میکرد.

اگر قرار بود از اول من یک اپراتور بشم پس تعلیمات و تجربیات من چی شد؟ چه بلائی سر رویا هام اومد؟ اون زمین شناس الان وقتی که نیست آیا چیزی از زمین کم نشده؟ چیزی از جنس واقعیت و نیاز یا حتی از جنس خیالبافی که دنیا رو باید خوشگل تر کنه قاعدتا.

چطوری صبحای من از پشت موبایل و کامپیوتر سر در میاره، وقتی که هنوز دنبال شهاب سنگ زمین خورده ام.



12 خرداد 97

نظر

-دست بر نمی داره از سر سری بودن توی هر چیزی، خیلی وقته دیگه نمیفهمم ته دلش چیه، هی میگه شاید شاید.

-خوبه یا بده؟

-بده دیگه

-خوبه بت دروغ بگه وقتی مطمعن نیس؟

- نه،منو یاد احسان میندازه.

-احسان کیه؟ 

-یکی از دوس پسرام بود. اتفاقی دیدی یکی رو یه هو میبینی میدونی این همونه... این از اون مدلا بود. آدم میدونس این دردسره این همونه که داستان داری باش، خلاصه یه حسای عجیب غریبی بود ... اصلا همه نوازنده ها دردسرن.  اون کلا عادت داشت هی میگفت شاید شاید. خیلی گه بود. آدم تکلیفش باش معلوم نبود.

- آره میدونم چی میگی... اصلا طرف آدم انگار دیگه خیلی داره تو لحظه زندگی میکنه.

-تو لحظه زندگی کردن خوبه ها ولی اینقدر نا مطمعن بودن مسخرس.

- من میگم آدم اگر میخواد تو لحظه هم باشه،خب باشه! ولی از اون لحظه مطمعن باشه.

-خودت حرف خودتو قبول داری؟

-آره بابا... اگر حواس آدم به حال و روزش باشه میشه.

- واسا بزار من بر میدارم نمیخواد پاشی. با این حالت. هی میگم این سر درد مسخره رو سر سری نگیر.

- بابا من چه میدونستم اینقدر جدیه.

- میبینی که جدیه وگرنه الان روی این تخت اینجا نبودی.

-خب حالا تو هم عین مامان پاچه آدمو نگیر.

-حالا تشخیص نداد هیچی؟ نمی دونه از چیه؟

- نه والا ، همش میگه شاید فلان شایدبسار ... هیچیمم نیستا. سالم سالم....فقط سر درده نمی ره.