سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
روزنگاری

به دلایلی علاقه دارم وبلاگی جدید در محیطی متفاوت باز کنم. اینکه کجاست و آدرس چیه  رو در پست های آینده میگم. 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مینا ایرانی نژاد 96/10/25:: 8:49 صبح     |     () نظر

نه هر اتفاق بدی اونقدر بده که بکشدت...نه هر اتفاق خوبی اونقد خوبه که باعث شه سر از پا نشناسی و بی خود شی.

البته خیلی هم حرف خودمو قبول ندارم ولی در اکثر مواقع میشه که تعمیمش داد و درست از آب در میاد.

نمیدونم. 

صبح از خواب پا شدم ...چند دقیقه همیشه طول میکشه تا بفهمم تو کدوم سیارم. بعد یادم میاد که کجام و بعدش فقط میمونه اینکه آگاهی رو عین لباس بکشم به تنم و بعدش بزنم بیرون و روز با جامعه درونی من شروع بشه. منو فکرام و ترس هام و آگاهیم و ادا هامو و انتظارات خودم از خودم و انتظارات مردم از من و رویاهام که گاهی نیستن. و اون وقتایی که هستن باعث میشن یه اتفاق بد منو از خود بیخود کنه و یه اتفاق خوب باعث شه روی کتفم بخاره...و وقتی میخارونمش ببینم که چیز خاصی نیس بال در آوردم...

اینه که گاهی رویاهامو سنجاق میکنم به بالشم و تنها از خونه میام بیرون که سنگینی انسان بودن و اون جاذبه عجیب غریب منو روی پاهام نگه داره.

و هر شب خودمو نبخشم. که امروز هم به رویاهام بد کردم.

آره زندگی اینجوریاس دوست عزیز.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مینا ایرانی نژاد 96/10/23:: 9:16 صبح     |     () نظر

تا حالا شده با وقتتون کلنجار برین؟ دقیقا وقتتون...زمانی که طی روز دارین...همون 24 خودمون .

امروز کل روز اینجوری بودم...اصلا یک هفتس که اینجوریم...یک هفتس که به فکر وقتمم...به فکر اینکه همش وقتم به کار نگذره به خودم برسم به زبان و روزم و این چیزا...هی به سر وکلم ور رفتم...به قیافه و تیپم، ولی حتی وقت نکردم که ازشون لذت ببرم...انگار یه لیست ته ذهنم بود تیک اون بخشو زدم و ازش در رفتم.

این بود که به خودم قول دادم که آخر هفته کاملا در خدمت خودم باشم. که متاسفانه 5 شنبه مجبور شدم بیام سر کار و بعدش له و لورده سینه خیز اومدم خونه و بعدش خوابیدم...تمام وجودم داشت پر پر میزد که یه خط از کتاب تاریخ هنر عزیزمو بخونم...کتابی که اول هفته پیش بهم کادو دادن و هنوز حتی وقت نکردم بازش کنم که عکساشو ببینم.کتابی که این همه سال منتظرش بودم که مال من باشه دیگه برای داشتنش وقتی ندارم!

خواب شیرین تر از خوندن منو پیدا کرد و در آغوش کشید.

به خودم...به شرافتم...به همه مقدسات عالم قول دادم که جمعه کاملا در اختیار خودم باشم. که که مهمون اومد...اومد و نرفت ... و نرفت....و نرفت ....تا همین 10-11 شب و من واقعا در درون خودم بیچاره به نظر میرسیدم! نمیتونستم تمیز بدم که بهتره آدم وقتی کل هفته سر کاره آخر هفته مال خودش باشه یا معاشرت کنه؟ بهتره که کم تر بخوابم و مطالعه کنم یا زودتر جمع کنم و برم بخزم تو تختم و این خستگی و اعصاب خوردی رو در یک معاشقانه شیرین با بالش و تشک و پتوی نازنینم شریک بشم!

سر در گم وگنگ بودم و گیج میزدم....که مجبور شدم پناه ببرم به تمیزکاری و غذا پختن برای فردا و ظرف های مهمونی رو شستن و روزمرگی وروزمرگی و فکرکار...از خودم حالم کاملا داشت بهم میخورد که قاطی وسایل تمیز کردنی یه فلش پیدا کردم که یکی از دوستام 2 هفته پیش سپرده بود دستم که آهنگای توشو بردارم...یادم افتاد که چقددیر شده...کامپیوترمو روشن کردم و دیدم کلی فلدره...شانسی از هر کدوم فقط یکیو گذاشتم بخونه....طبق همون یه ترک همه فولدر رو قضاوت کردم...که خوبه یا بد.

به خودم اومدم یه لحظه...

شاید 5 سال پیش اینقدر سریع تصمیم نمیگرفتم...درباره جزییات...درباره درخواست ها...بدنم و ذهنم خودشونو برای این تغییرات منعطف کردن یا شاید سخت .

دیدم نه نمیشه...دلم آروم نمیگیره. اول کل فلدرها رو کپی کردم و بعد یه سراومدم اینجا.

شاید 24 ساعت شبانه روز کم باشه....اما من سعی میکنم...تلاشمو میکنم...که ببینم...حتی دیرتر از اون زمانی که باید.قول دادم اینو همین الان به خودم.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مینا ایرانی نژاد 96/10/16:: 12:25 صبح     |     () نظر

هیچ وقت خودتون رو مجبور به خلق نکنین اگر حسش نیس...اصلا فقط کاراییو انجام بدین که حسشو دارین

اگر حس هیچیو ندارین ولی یه جای می لنگه!

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مینا ایرانی نژاد 96/10/12:: 6:40 عصر     |     () نظر

گاهی بعضیا رو می خوای و نمیشه ...گاهی بعضیا تورو میخوان ولی نمیشه...گاهی بعضیا رو نمیخوای ولی میخوانت...گاهی بعضیا رو میخوای ولی نمیخوانت...گاهی بعضیا رو میخوای و اونام تورو میخوان ولی بازم نمیشه...گاهی اونایی که کلا نمیخوای رو همش میشه...گاهی بعضیا رو میخوای و اونا هم تورو میخوام و میشه و اما موندگار نیس!

کلا در کار دنیا انگار نشدن هست... نوعش با هر جنسیتیش نشدنی و سخته و امریست محال!

صبوری باید کرد و مراقبت و تکرار و تکرار تا اینکه بلکه گلی جوونه بده و بعد مراقبت بشه که به ثمر برسه و خیلی هنر کنن اگر تعدادی اندک که حاصل کل این مراقبت رو ببینن...

اصلا ربطی هم به روابط بین زن و مرد نداره...کلا رابطه مادر فرزندی هم حتی سختی داره ...سختی ها و مراقبت های خاص خودش...چون انسان ها کلا خز و چنگول و منقار ندارن! و هم از روی بیرون و هم درون آسیب پذیر ساخته شدن برای این دنیای خشن...به فرض که لباس و کفش و 100 جور کرم و مواد نگه دارنده به خودشون نمالن...در کسری از ثانیه امکان داره نابود شن. همینطور درباره درونشون...همین قدر مراقبت از درون رو هم نداشته باشن بازم نابود میشن.

اینه که رابطه سخته...

چون قراره یکیو با تمام شکنندگی هاش بلند کنی و ببری بالا و امکان داره کلا از دستت در بره و بی افته و بشکنه یا اینکه با هم بی افتین و بشکنین و بعدش خورده های تو و اون پخش  پلا بشه و خیلی شانس باید داشته باشی ک خورده ها جمع کردنی باشن و خیلی شانس باید داشته باشی که خورده ها با هم ترکیب نشن!

اصلا انسان سخته...اینکه اینقد هم داره جمعیت زیاد میشه بازم عجیبه! 

این سیل عظیم شکنندگی در کنار هم چجوری دوام میارن رو خدا میدونه چجور!؟!؟؟!

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مینا ایرانی نژاد 96/10/2:: 9:4 صبح     |     () نظر
   1   2      >