سفارش تبلیغ
صبا
روزنگاری

هرکسی روزهایی داره که توش کمترین آدم های ممکن به یادش هستن...شاید فقط مادرش یا خواهرش یا یه دوست که کارش داره. این روزا که میشه اسمش تنهایی.

تنهایی...سخته...آدم که با خودش می مونه دست و پاشو گم میکنه. هر بار به گوشی نگاه کنی و ببینی که خبری نیس....هی با خودت کلنجار بری. تازه فقط خودت میدونی که چه خبره. اصلا اگر خوب نگاه کنیم خودت نمیدونی که چه خبره. دنبال معنی خوب و بدش نیستم که بگم تنهایی برای این خوبه و برای اون بده. میخواستم بگم که هست این روزا و سختیاش و سر در گمی هاش. روزایی که هیشکی یاد تو نباشه اونوقت می فهمی دنیا چقدر مشغوله که فراموش میشی زود و تو چقدر کوچیک.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مینا ایرانی نژاد 97/1/24:: 11:27 عصر     |     () نظر

انقدر که از اردیبهشت  بدم میاد از هیچ چیز دیگه ای تو دنیا بدم نمیاد. ماه مسخره بلاتکلیف. کلا بهار خر است.اصلا من ناراحت میشم گلا  جوونه میدن. من همون عاشق زمستون و همون اسفند. اصلا 200 میلیون سال نوری اسفند احتیاجه برای خوشبختی!

بدم میاد گلا پرپر میشن طبیعت تن نازی میکنه...انگار آسمون سهم بابای منو خورده...آقا بارووون....سرمااااا.....سگ لرزه....فقط اینا خوبن...بقیه خرن. 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مینا ایرانی نژاد 97/1/21:: 11:22 عصر     |     () نظر

پاشد رفت دم پنجره هی الکی ژستای مهم گرفت مثلا خیلی مشغوله...خودشم میدونس خبری نیس...یه جور حس عجیب غریبیه وقتی از نظر روابط با دیگران کسی رو نداری. هم تنها بود هم بدش نمیومد که تنهاس.میدونس که اصلا آدم این مدل زندگیای پایان خوش و سپس آنها تا ابد شاد در کنار هم زیستند نیس. 

کلی کلنجار رفته بود همین چند ماه قبل با خودش. حالا هم راحت بود هم مردد. هم دلش اتفاقات ماجراجویانه میخواست هم دوست داشت این سکون حداقل یکسالی ادامه داشته باشه. یکم هم میترسید . گه گداری وقتی بقیه عین کنه بش میچسبیدن که تکون بخور و این حرفا ادای آدمای اکتیو در میاورد هی می جست به این کنج و اون گوشه و کارای مسخره دیوونه وار میکرد. خودشم میدونس که دقیقا عین به عین اون لحضات دلش خواب میخواست. اتاق ساکت مرتب...یه روز راکد و فقط خواب. بحث یکی دوروز سختی این چند وقت نبود...یا یکی دو سال پیش یا 5 سال پیش...مشکلش اون شرایط مسخره داعمی بود که انگار به تن همه میدوختن اینجا...همون بحران و بحران و بحران همیشگی. با ریتم تکرار شوندش که بود تا عین سنباده بسابه هر سطحی رو. اینجور جاها آدم رخوتش میگیره. اینجور جاهاس که هی دل خواب میخواد. خواب برای زنده بودن.عین خواب زمستونی خرسا.

بیرون پنجره هم خبری نبود. یه نگاه انداخت به گلدون نازنینش که افتاده بود توی پاسیو طبقه پایین. تازه شاخش جوونه زده بود. بعد از ماجرای بارکشی و جون سالم بدر بردن از حمله گربه خیابونی و سرمازدگی اون دوروز زیر برف،وقتی همه برگاش ریخت،حالا که با پوست کلفتی تموم داشت جیکول جیکول جوونه میزد باد زد انداختش. همسایه هم که سفر و تعطیلات هم که طولانی. هرچی فک کرد دید نمیتونه نجاتش بده‌‌ . اعصاب خورد کن بود‌ . وقتی داری میبینی هر روز یه چی درست جلو چشت میمیره ولی دستت بش نمیرسه اونم درست وقتی که داشت رشد میکرد. خندید. خیلی واقعیه این زندگی! اینجوری که رسمش نیس!


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مینا ایرانی نژاد 97/1/16:: 12:26 صبح     |     () نظر

اصلا دارم خودمو میکشم که یه گوشی موبایل بخرم ! بابا خوب 4 میلیون خیلی پوله! باهاش میشه 4 بار رفت آیلتس داد و رد شد...میشه رفت مالزی...میشه 4 تومن دیگه روش گذاشت رفت یه ام وی ام دسته دو گرفت! لامصب 4 تومن آخه؟؟!؟!!

میخوامششششش ولییییی ... من نوت 8 میخوام با تمام وجودم. همین هفته پیش یه ساعت دیدم و اون رو هم دلم همینقد میخواس...اصلا این چه وضعیه آدم گاهی به سرش میزنه که کل پولشو حروم کنه.

اصلا من دلم یه عالمه پول یا مفت میخواد که توی کسری از ثانیه حرومش کنم. قشنگ کسری از ثانیه ها! حتی یک درصد هم فکر نکنین که تواناییشو ندارم. یه جا توی مجله های زرد داشتم میخوندم قبلنا که یه بوکسر آمریکایی بود که داشت ورشکسته میشد...طرف تو یکسال 400 میلیون دلار خرج کرده بود. تعریف میکرد که یه روز خونه نشسته بود با خودش فکر کرد دیگه چی نخریده...گفته به خودش ببر! بعد رفته یه جفت ببر نر و ماده خریده. فکر میکنم منم از این توانایی های دیوونه وار دارم. ولخرجی خصوصا تو بهار عین سارس می افته به جونم وقتی بقیه دنیا حس جفتگیریشون میاد! 

اینجوری دوس دارم پول خرج کنم...نه اینجوری هم نه...همون 4 تومن پول موبایل و خدا از آسمون برسونه خیلی هم خوبه.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مینا ایرانی نژاد 97/1/8:: 12:0 عصر     |     () نظر

چه وقتایی خودمو بیشتر دوس دارم؟ 

وقتایی که هایده گوش میدم.  وقتایی که قرص هورمون نمیخورم... وقتایی که میام شمال و با بچه ها میرم بیرون .  به حرفاشون گوش میدم و خوب میفهمم که همه پیشداوری میکنن.  چیزایی که به نظرشون قشنگه به نظر من نیس.  اون وقتایی که میفهمم آدم نباید به حرف مردم گوش کنه.  وقتایی که توی اتوبوس آهنگ گوش میدم.  دقیقا وقتایی که میدونم دورو بریا هیچی ازم نمیدونن و منو نمیشناسن.  وقتایی که به 25 اسفند ماه میرسیم .  وقتایی که روی مبل خونه ولو میشم آخر شبی هی الکی کانال عوض میکنم. 

نمیدونم دقیقا چجوری یه هو به سی سالگی رسیدم.  با همون متریال.  بدی ها و خوبی ها.  دلخوشی ها و آهنگهای قدیمی و بوی عطر یاس و همون دلگیری.  همون آرزوها و هدف ها.  همون خانواده.  همون چشم و هم چشمیا.  نمیدونم چجوری کارشناسی تموم شد و رفتم سر کار و اون مینای سر کارو چجوری تولید کردم.  همونی که بش افتخار میکنم.  

نمیدونم چی شد که رسیدم اینجا.  مسیر تهران انزلی... انزلی تهران... دلواپسی و نوستالژی ها و دلتنگی و کاشکی و حسرت هام.  واسه فاصله 24 سالگیم تا 27 و یکم بالا پایین تر. 

دلم تنگ میشه و حال به حال میشه هر 26 اسفند از فکر سال جدید و هزار تا حس جدید و هزار تا اتفاق سریع.  چقد سریع بوده. 

قایم میشه این خاطرات.  تمام چیزایی که گذشت بهم و فقط خودم خبر دارم ازش.  وقتایی از خودم بیشتر خوشم میاد که بقیه رو میبینم که با صفت ها فکر میکنن میدونن من چیم.  مغرور... مهربون... تکیه گاه... مستقل... سرتق... زبون نفهم... حالی بی حالی  ... و.... 

و من همه بودم و غیر از این همه


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مینا ایرانی نژاد 97/1/3:: 1:21 صبح     |     () نظر
   1   2      >