سفارش تبلیغ
صبا
روزنگاری

یک روز همیشگی جمعه...ساعت 10 صبح و هر چیزی در سکون جمعه معلق وآروم...روی میز ناهارخوری من یه لیوان کمر باریک دستمه که روی نلبکی شاه عباسی سوار شده... مامان کاموا میبافه و مهرنوش نیمه خواب نیمه بیدار از باریکه آفتابی که تونسته از درز پرده فرار کنه و خودشو به زور توی خونه راه بده لذت میبره... آهنگ میره روی ترک بعدی و تو ای پری کجاییییی؟ که رخ نمی نمایییییی؟ از آن بهشت پنهان....

به گلدونا خیره میشم ...به نور روی کاکتوسای د فرمه شده ی خودم...به برگ گل کاغذی و ترمه روی میز و لاک ناخون کنار پایه صندلی....چیزای دم دستی... چیزای ساده .

چه کلیشه جالبی . انگار کسی از قبل این صحنه رو با دقت چیدمان کرده که اینقدر تکرار وجمعه زدگی درکنار هم ترکیب بشن و یه دقیقه از کل زندگی تکرار نشدنی منو و مهرنوش و مامان و هر آدم دیگه روی این کره رو تشکیل بدن... این کرختی و این رخوت رو. 

کلیشه ای که اگر چه کوتاه و سطحیه اما در اصل اصیل ویگانه و بی بدیله....چرا که فقط در اون لحظه ترد اتفاق می افته... اون لحظه ای که کسی حواسش نیست که زندس.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مینا ایرانی نژاد 96/7/28:: 10:48 صبح     |     () نظر