سفارش تبلیغ
صبا
روزنگاری

تا حالا شده با وقتتون کلنجار برین؟ دقیقا وقتتون...زمانی که طی روز دارین...همون 24 خودمون .

امروز کل روز اینجوری بودم...اصلا یک هفتس که اینجوریم...یک هفتس که به فکر وقتمم...به فکر اینکه همش وقتم به کار نگذره به خودم برسم به زبان و روزم و این چیزا...هی به سر وکلم ور رفتم...به قیافه و تیپم، ولی حتی وقت نکردم که ازشون لذت ببرم...انگار یه لیست ته ذهنم بود تیک اون بخشو زدم و ازش در رفتم.

این بود که به خودم قول دادم که آخر هفته کاملا در خدمت خودم باشم. که متاسفانه 5 شنبه مجبور شدم بیام سر کار و بعدش له و لورده سینه خیز اومدم خونه و بعدش خوابیدم...تمام وجودم داشت پر پر میزد که یه خط از کتاب تاریخ هنر عزیزمو بخونم...کتابی که اول هفته پیش بهم کادو دادن و هنوز حتی وقت نکردم بازش کنم که عکساشو ببینم.کتابی که این همه سال منتظرش بودم که مال من باشه دیگه برای داشتنش وقتی ندارم!

خواب شیرین تر از خوندن منو پیدا کرد و در آغوش کشید.

به خودم...به شرافتم...به همه مقدسات عالم قول دادم که جمعه کاملا در اختیار خودم باشم. که که مهمون اومد...اومد و نرفت ... و نرفت....و نرفت ....تا همین 10-11 شب و من واقعا در درون خودم بیچاره به نظر میرسیدم! نمیتونستم تمیز بدم که بهتره آدم وقتی کل هفته سر کاره آخر هفته مال خودش باشه یا معاشرت کنه؟ بهتره که کم تر بخوابم و مطالعه کنم یا زودتر جمع کنم و برم بخزم تو تختم و این خستگی و اعصاب خوردی رو در یک معاشقانه شیرین با بالش و تشک و پتوی نازنینم شریک بشم!

سر در گم وگنگ بودم و گیج میزدم....که مجبور شدم پناه ببرم به تمیزکاری و غذا پختن برای فردا و ظرف های مهمونی رو شستن و روزمرگی وروزمرگی و فکرکار...از خودم حالم کاملا داشت بهم میخورد که قاطی وسایل تمیز کردنی یه فلش پیدا کردم که یکی از دوستام 2 هفته پیش سپرده بود دستم که آهنگای توشو بردارم...یادم افتاد که چقددیر شده...کامپیوترمو روشن کردم و دیدم کلی فلدره...شانسی از هر کدوم فقط یکیو گذاشتم بخونه....طبق همون یه ترک همه فولدر رو قضاوت کردم...که خوبه یا بد.

به خودم اومدم یه لحظه...

شاید 5 سال پیش اینقدر سریع تصمیم نمیگرفتم...درباره جزییات...درباره درخواست ها...بدنم و ذهنم خودشونو برای این تغییرات منعطف کردن یا شاید سخت .

دیدم نه نمیشه...دلم آروم نمیگیره. اول کل فلدرها رو کپی کردم و بعد یه سراومدم اینجا.

شاید 24 ساعت شبانه روز کم باشه....اما من سعی میکنم...تلاشمو میکنم...که ببینم...حتی دیرتر از اون زمانی که باید.قول دادم اینو همین الان به خودم.


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط مینا ایرانی نژاد 96/10/16:: 12:25 صبح     |     () نظر